دستم را بالا گرفتم و گفتم: خدایا...حال نکردم

سرم را بالا گرفتم و دوباره گفتم خدایا...

باز حال نداد

چشم هایم را باز کردم . سقف اتاق را دیدم که گچبری شده بود. رفتم توی بالکن.

دست ها بالا. چشم ها رو به آسمان. باز هم:خدایا...

سحر اول ماه رمضان بود و من با خودم درگیر شده بودم.

یک چیزی یادم رفته بود که صدا زدنت به دلم نمینشست.

قرآن کوچکم را باز کردم. میدانی چه آمد؟

((نحن اقرب الیه من حبل الورید))

نمیدانم چرا توی آسمان دنبالت میگشت.

برگشتم داخل اتاق. نشستم و سرم را پایین انداختم. چشم هایم را بستم و دست هایم را هم روی زانو گذاشتم. اشتباه میکردم:

(( تو را توی خودم باید جستجو میکردم! ))

 



تاريخ : شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩۱ | ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : امیرحسین مهدوی | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.